
عملیات خیبر شروع شد و بچههای لشگر ثارالله را درگیر نكردند. شبها آماده باش میزدند. میرفتیم سوار لندكروز میشدیم، میرفتیم تا نزدیكی خط و باز برمیگشتیم. تو یكی از این رفت و برگشتها سید آمد همهمان راجمع كرد توی یك چادر و سر درد و دلش باز شد و گفت با چند تا از مجاهدین عراقی رفته كربلا.
گفت: «از خاك حرم آقا هم یك كم آوردهام.» یك كمش را داده بود به رسول و مهدی جعفربیگی، دوستان صمیمیاش و بقیهاش را هم برای خودش گذاشته بود كنار تا وقتی شهید شد، بمالند روی پیشانیاش. تا آن جایی كه یادم میآید مادر سید این كار را كرد.
آمد خاك را ریخت روی چشم سید و گفت: «سلام مرا به جدت برسان!» سید كسی بود كه بارها اعتراف كرد: «من بارها دور از چشم همه، چادر مادرم را میشستم تا بتوانم یك جوری محبتهایش را جبران كنم.»

منبع:كتاب جای پای هفتم
لشگر ثارالله , حرم آقا
|