" />
تبلیغات راست

آخرین مطالب شمع زینب (س)
next prev

مطالب تصادفی

فرقه شیاطین
[ فرقه شیاطین ]

·کلیپ غفلت 3 (Freemasonry symbol)
·فیس بوک چیست؟ (What is Facebook )
·توهين چهره برجسته وهابيت به شيعيان
·دانستنیهای راه هدایت
·امو (EMO) یا شیاطین احساساتی (1)
·هولوكاست "صعده"
·خداى وهابيت مى خندد؟؟

عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
رمز عبور:
تايپ مجدد:
 

· منوی مدیریت
· خبر جدید
· ایجاد نظرسنجی
· مقالات
· خروج


پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 

پشتیبانی یاهو
در حال حاضر این بلوک با مشکل مواجه شده است .


 
شمع زینب سلام الله علیها - بروجـــرد: فرهنگ ایثاروشهادت

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]
     وصیت نامه شهید چمران

وصیت نامه شهید چمران
متن وصیت نامه در ادامه مطلب


Tags News : شهید چمران,نيروهای فلسطينی,وصيتنامه ,وصیت نامه شهید چمران\r\n, شيعيان , امام موسی صدر ,


   نویسنده : admin دسته بندی : بازدید : 732 بار

     قالب سربند یا حسین (ع) برای وبلاگها

قالب سریند شهدا

قالب سربند یا حسین (ع) برای وبلاگهایی با موضوع دفاع مقدس و شهدا

 ( ویژه ی بلاگفا و پرشین بلاگ )




Tags News : دانلود, قالب ,برای بلاگفا , پرشین بلاگ


   نویسنده : admin دسته بندی : بازدید : 949 بار

     تربت كربلا - چشم سید - شهید میر افضلی

seyed_ba_hamid.jpg

عملیات خیبر شروع شد و بچه‌های لشگر ثارالله را درگیر نكردند. شب‌ها آماده باش می‌زدند. می‌رفتیم سوار لندكروز می‌شدیم، می‌رفتیم تا نزدیكی خط و باز برمی‌گشتیم. تو یكی از این رفت و برگشتها سید آمد همه‌مان راجمع كرد توی یك چادر و سر درد و دلش باز شد و گفت با چند تا از مجاهدین عراقی رفته كربلا.

 گفت: «از خاك حرم آقا هم یك كم آورده‌ام.» یك كمش را داده بود به رسول و مهدی جعفربیگی، دوستان صمیمی‌اش و بقیه‌اش را هم برای خودش گذاشته بود كنار تا وقتی



Tags News : لشگر ثارالله , حرم آقا


   نویسنده : admin دسته بندی : بازدید : 674 بار

     تا آخرين شهيدي که در عراق باشد، کمک ميكنيم



سالم جبّار حسّون، از عشاير عراق بود که با برادرش سامي، پول مي‌گرفتند و در کار تفحص شهدا کمکمان مي‌کردند.
چند وقتي بود که سالم را نمي‌ديدم. از برادرش سراغش را گرفتم. به عربي گفت: «سالم، موسالم؛ سالم مريض است.»
گفتم: «بگو بيايد براي شهدا کار کند، خدا حتماً شفايش مي‌دهد.» صبح جمعه بود که در منطقه هور، يک بلم عراقي به ما نزديک شد. به ساحل که رسيد،‌ ديدم سالم، از بلم پياده شد و افتاد روي خاک. گفت: «دارم مي‌ميرم.» به شدت درد مي‌کشيد. فقط يک راه داشتم. گذاشتيمش توي آمبولانس و آمديم طرف ايران. به او گفتم خودش را معرفي نکند. از ظهر گذشته بود که رسيديم به بيمارستان شهيد چمران سوسنگرد. دکتر ناصر دغاغله او را معاينه کرد. شکم سالم ورم کرده بود. دکتر دستور داد سريع او را به اتاق عمل ببرند. سالم به گريه افتاد، التماس مي‌کرد که «من غريبم، کسي را ندارم. به من دارو بدهيد، خوب مي‌شوم.» فکر کرديم شايد دکتر در تشخيص خود اشتباه کرده. برديمش بيمارستان شهيد بقايي اهواز. چند ساعتي منتظر مانديم، اما از دکتر کشيک خبري نبود. بالاخره دکتر رسيد. همان دکتر دغاغله بود! گفتم: «دکتر، ما فکر کرديم شما در تشخيص اشتباه کرديد، از دستتان فرار کرديم. ولي ظاهرا اين مريض قسمت شماست.» دستور داد او را به اتاق عمل ببرند. سالم به اتاق عمل رفت و من هم رفتم طرف شلمچه دنبال کارهايم. به کسي هم نگفته بوديم که يک عراقي را اينجا بستري کرديم. من بودم و يک پاسدار عرب‌زبان اهوازي، به نام عدنان.

بعد از 48 ساعت از شلمچه برگشتيم اهواز. وارد بيمارستان که شدم، ديدم توي حياط دارد راه مي‌رود. گفتم: «سالم، ديدي دکترهاي ما چه خوب هستند و چه مردم خوبي داريم.» زد زير گريه. گفت: «وقتي دکتر مرا عمل کرد، آقايي آمد بالا سرم و گفت بلند شو برو توي بخش بخواب. ناراحت شدم، سرش داد کشيدم که آقا من شکمم پاره است! آن آقا دست به سرم کشيد و گفت بچه‌ها بياييد دوستتان را داخل بخش ببريد. عده‌اي جوان دورم را گرفتند که گويي همه‌شان را مي‌شناسم. به من گفتند اينجا اصلاً احساس غريبي نکن. چون تو ما را از غربت بيرون آوردي، ما هم تو را تنها نمي‌گذاريم. آنها تا چند لحظة پيش کنار من بودند!»

... از آن روز، سالم به‌کلي عوض شده بود. مي‌گفت: «تا آخرين شهيدي که در خاک عراق مانده باشد، کمکتان مي‌کنم.» خالصانه و با دقت کار مي‌کرد. بعثي‌ها دخترش را کشتند تا با ما همکاري نکند، اما هميشه مي‌گفت: «فداي سر شهدا!»


گفتم: «بگو بيايد براي شهدا کار کند، خدا حتماً شفايش مي‌دهد.»

Tags News : سرافرازان، شهداي تفحص، مرد عراقي، غربت


   نویسنده : admin دسته بندی : بازدید : 781 بار

     آهاي، کفشاي منو کجا مي بري؟


مقر آموزش نظامي بوديم !
ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ايستادند . همه بيدار بوديم و از زير پتوها زير نظرشون داشتيم .اول، بدون سروصدا يه طناب بستند دم در سالن. مي خواستند ما هنگام فرار بريزيم روي هم .

طنابو بستند وخواستند کفشامونو قايم کنند، اما از کفش اثري نبود. کمي گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ مي کردند که يکي از اونا نوک کفشاي "نوري" رو زير پتوي بالا سرش ديد. آروم دستشو برد طرف کفشا . نوري يه دفعه از جاش پريد بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بيداد : " آهاي دزد، آهاي ! کفشامو کجامي بري ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !"


پاسدار گفت : " هيس !هيس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوري جيغ ميزد وکمک مي خواست . پاسدارا ديدند که کار خيلي خيطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، يادشون رفت که طناب دم دره، گير کردند به طناب وريختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه مي خنديدند.



Tags News : آموزش نظامي,


   نویسنده : admin دسته بندی : بازدید : 887 بار

تبلیغات چپ
سيستم تبادل بنر مذهبي رایگان

نظرسنجی
عملکرد رسانه ملی را در اطلاع رسانی این فاجعه عظیم چگونه




نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 0
نظرات : 1

ورود به سایت
نام کاربری

رمز عبور

کد امنیتی:
کد امنیتی

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .

عضويت:
امروز: 2
ديروز: 1
در انتظار: 0
مجموع کاربران:128
جديدترين کاربر: pouya

آمار بازدید :
 بازدید امروز : 58
 بازدید دیروز : 586
 بازدید کلی : 611,077
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 307
اعضا: 0
مجموع: 307

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 7
اعضا: 0
مجموع: 7

اعضاي آنلاين:


اعضاي آنلاين:

206.×××.×××.×××
38.×××.×××.×××
72.×××.×××.×××
38.×××.×××.×××
38.×××.×××.×××
38.×××.×××.×××
38.×××.×××.×××