![]() |
تاریخ : پنجشنبه، 21 آبان ماه، 1388 موضوع : فرهنگ ایثاروشهادت |
|
خاطرات تفحص ![]() جنگ تمام شده بود و خيلي از شهدا جا مانده بودند.دلمان پيش آنها بود. بايد مي رفتيم و برمي گردانديمشان؛اما منطقه حساس بود و قرارگاه موافقت نمي کرد. هرجوري شده يک فرصت ده روزه گرفتيم.گذشته از دوري راه،دور و برمان پر بود از ميدان هاي وسيع مين.چندروز کارمان گشتن بود و دست خالي برگشتن . مهلت ما نيمه شعبان تمام ميشد. بعضي بچه ها پيشنهاد کردند کار را تعطيل کنيم و روزعيد به خودمان برسيم.اما شهيد غلامي گفت:"نه ،تازه امروز روز کار است و بايد برويم عيدي را از آقا بگيريم ."همه به اين اميد حرکت کرديم ،اما هر چه بيشتر گشتيم ،نااميد تر شديم .
آفتاب داشت غروب مي کرد که صداي ناله و توسل منبع :سرافرازان
شهدا \" جامانده\"آفتاب\"دانلود\"ناله\" توسل\"شقایق\"معراح\"سبز\"نیمه شعبان\"غروب\"مهدی\"غلامی\"تعطیل\" | |
|
منبع این مقاله : :شمع زینب سلام الله علیها - بروجـــرد
آدرس این مطلب : http://shamezeinab.ir/46//21-8-1388//tafahos/
| |