|
آهاي، کفشاي منو کجا مي بري؟ |
|
|
مقر آموزش نظامي بوديم !
ساعت سه نصف شب بود پاسدارا آهسته وآروم اومدند دم در سالن ايستادند . همه بيدار بوديم و از زير پتوها زير نظرشون داشتيم .اول، بدون سروصدا يه طناب بستند دم در سالن. مي خواستند ما هنگام فرار بريزيم روي هم .
طنابو بستند وخواستند کفشامونو قايم کنند، اما از کفش اثري نبود. کمي گشتند ورفتند کنار هم . در گوش هم پچ پچ مي کردند که يکي از اونا نوک کفشاي "نوري" رو زير پتوي بالا سرش ديد. آروم دستشو برد طرف کفشا . نوري يه دفعه از جاش پريد بالا . دستشو گرفت، وشروع کرد داد و بيداد : " آهاي دزد، آهاي ! کفشامو کجامي بري ؟ بچه ها ! کفشامو بردند !"
پاسدار گفت : " هيس !هيس! ، برادر ساکت !، ساکت باش منم " اما نوري جيغ ميزد وکمک مي خواست . پاسدارا ديدند که کار خيلي خيطه، خواستند با سرعت از سالن خارج بشند ، يادشون رفت که طناب دم دره، گير کردند به طناب وريختند رو هم. بچه ها هم رو تختا نشسته بودند و قاه قاه مي خنديدند.
منبع: سرافرازان
آموزش نظامي,
|
|
ارسال شده در مورخه : پنجشنبه، 6 اسفند ماه، 1388 توسط admin  |
|
|
بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند . برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید . |
|
| |
|
| ورود |
 |
|
|
|
|
|
|
|
| امتیاز دهی به مطلب |
 |
|
|
|
|
|
|
|
| انتخاب ها |
 |
|
|
|
|
|
|
|
| اشتراک گذاري مطلب |
 |
|
|
|
|
|
|
|