چشمهايش از شادي ميدرخشيد.
دستم را ميان دستانش گرفت و گفت: ديشب خواب امام حسين (عليه السلام) را ديدم که سوار بر مرکب به طرف مهران ميآمد. وقتي به مقرّمان رسيدند پياده شد و بازوي بچه هاي گردان را بوسيد. يک دفعه بين بچه ها غوغايي شد. در آن لحظه آقا به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و اين بازويم را بوسيد. سپس دست مبارکش را به طرف من آورد و مهري را در دستم قرار داد و فرمود: «محسن جان، به پاداش شرکت در آزادي مهران اين تربت را به تو ميدهم». خواب محسن عاشوري پس از گذشت ساعتي از عمليات تعبير شد. بالاي سرش رفتم، ديگر آرام گرفته بود. با صورتم دستش را لمس کردم. لباس او غرق خون بود. با نگاهم زخمهايش را جستجو کردم. به بازويش که رسيدم مبهوت ماندم. ترکش به بازويش خورده بود و از آنجا به قلبش. همان بازويي که امام حسين (عليه السلام) با بوسه اي متبرّک کرده بود.
شهدا در قهقه مستانه عند ربهم يرزقونند..
منبع: سرافرازان
غرق خون,متبرّک ,جستجو,عمليات, گردان ,2010,
|